
یادبود شهدای شهرستان مهدیشهر هر باری که به جبهه می رفت جلویش را می گرفتم با دلایل متعددی سعی می کردم او را از عزیمت به جبهه ها منصرف سازم ولی با جواب هایی که به دلایل و بهانه های من می داد از کار خود پشیمان می شدم. در یکی از اعزامها به او گفتم: تو دیگر دانشجو شده ای بهتر است دَرست را بخوانی مملکت ما به تحصیل کرده هایی چون تو محتاج است. او در حالی که بهتر از من حرف هایم را می فهمید سری تکان داد و گفت: اگر من نروم چه کسی باید به جبهه ها برود؟!شهيداحــمـد مـخـتـاري پس از سالها ح...
ادامه مطلب
هر باری که به جبهه می رفت جلویش را می گرفتم با دلایل متعددی سعی می کردم او را از عزیمت به جبهه ها منصرف سازم ولی با جواب هایی که به دلایل و بهانه های من می داد از کار خود پشیمان می شدم. در یکی از...
ادامه مطلب
حضور در جبهه در آن موقعیت زمانی بر همه چیز برای شهید عزیزمان ترجیح داشت در آخرین باری که عازم جبهه بود حالت دیگری داشت انگار ... xa0 xa0...
ادامه مطلب
بعنوان معلم پرورشی و قرآن مدرسه ماه به تربیت بچه ها اهمیت فراوانی می داد و با جذابیت خودش توانسته بود افراد......
ادامه مطلب
xa0وقتی از جبهه به روستا می آمدند به صله رحم اهمیت می داد به خانه اقوام وxa0 فامیل های می رفت اکثرا به خانه پیرزن ها و پیر مردها ......
ادامه مطلب
xa0از او سوال کردم پیروزی در جنگ آرزوی امام و مردم است چطور می گی پیروزی در جنگ ما را شاد نمی کند؟ محمود در جواب گفت : وقتی جنگ ... xa0...
ادامه مطلب
بــه عــنــوان مـسـئول سازماندهي پايگاه حضور فعال و خستگي ناپذيري دربـسـيـج داشــت و خــود را وقف بسيج كرده بود. نسبت به بسيجي ها......
ادامه مطلب
رزمندگانی که از جبهه بر می گشتند و در شهر مهدی شهر بودند ؛ یکی از کارهاشان این بود که برای پشتیبانی از رزمندگان حاضر در جبهه ها کمک جمع آوری کنند در تابستان سال 1362 به اتفاق ......
ادامه مطلب
برخی ازxa0رزمندگان برای شرکت در عملیات لحظه شماری می کردند و حضور در خط مقدم و در پادگان ها را نمی پسندیدند برخی از آنان وقتی ......
ادامه مطلب
وقــتـي خـواهـر زادهاش وبلاگ محمود کلمه بلوري وبلاگ شهيد کلمه شد روحيه او كاملا عوض شده بود بـطوري كــه اسـم خود را از «سياوش» به « وبلاگ محمود کلمه » برگرداند و گفت من ديگرمـحمود شدم......
ادامه مطلب
راستي خدا را براي چه عبادت مي كنيم؟ عبادت كرده ايم؟ مي ترسيم؟ بهشت او را طالبيم و از جهنم او گريزان؟ عبادت هاي اين چنيني بي روح و كاسبكارانه است.سفارش هميشگي حسين اين بود كه « خدا را......
ادامه مطلب
به علت اينكه مربي پرورشي دانش آموزان بود به آنان محبت داشت و بچه ها نيز به ايشان علاقه داشتند وقتي به بچه كم سن و سالي مي رسيد از وسيله نقليه پياده مي شد و به آنان سلام......
ادامه مطلب
چــه زيــبـا سـخن مي گفت وقتي با او هم صحبت مي شدي كلام بهشتيان را ميشـنـيـدي و به حال خوش و زندگي با صفايش غبطه مـي خـوردي . آخرین مرتبه ای که به جبهه......
ادامه مطلب
انــســانـهـايالـهـيكهبدنبالكسبفضائلاخلاقيهستندكمتركسبآسايش مـيكـنـنـد. روزيشـهيد«حسينربانيان » براياستراحتبهمنزلمانآمدبررويزمـيندرازكـشـيـدوخوابيد،منبراياحتراميكتشكپهنكردموازاوتـقاضاكردمدرآنـجـابخوابد،گفتكههمينجابهتراست. زياداصرار كردم،ديدمباكراهتبلندشدورويتشك خوابيد،مشكوكشدموچنددقيقهاورازير نظرگرفتم،ديدمبعدازچندلحظهبلندشدوبههمان حــالــتاولخــوابــيــد. بــاناراحتيبهاوگفتم: چرانبايدازاين امـكـانـاتاســتـفـادهكردوشكرحقرابجايآورد؟لبخنديزدوبعدازچـنـدلحظهسكوتگـفـت: «مـيتـرسـماگـراينبدنبهاينچ...
ادامه مطلب
xa0رزمندگان هيچ چيز را بر جبهه مقدم نمي دانستند.بــراســاس تـعـالـيـم اسلامي به شهيد «مجتبي سعيدي» كه دانش آموز بود وقـصـد عـزيـمـت به جبهه را داشت، گفتم : چرا الان درس نمي خواني ؟ گفت :حـضـور در جـبـهه واجب تر از تحصيل علم است. گفتم : آيا پس از برگشت ازمـنـطقه مدرسه و كـلاس درس را دنـبـال مـي كني ؟ گفت : دوباره عازم جبههمـي شـوم ، دوبـاره ســوال كردم : ...
ادامه مطلب
شهيد عزيزمانxa0 به اهميت نماز جماعت و ثواب وارده به آن آگاه بود. لذا علاوه بر خواندن نماز شب، سعي مي كرد نمازهاي يوميه اش را با جماعت و يا حداقل در مسجد بخواند. يادم مي آيد بدليل اينكه امام جماعت مسجد محله مان مريض شده بود و قادر به اقامه نماز در مسجد نبود ايشان چند روز نماز را در منزل مي خواند. روزي برادر و خواهران خود را از خواب بيدار كرد و گفت بلند شويد من جلو مي ايستم و با هم نماز جماعت بخوانيم....
ادامه مطلب
xa0xa0{ شهید تورانیان نفر دوم سمت راست در کنار شهیدان عباس پورطاهریان ، مهدی احمدیان و فیروز تبیانیان} سالها قبل كه بچه اي نداشتم، سيد بزرگواري به من گفت چهار فرزند خواهي آورد كه بزرگترينش به مقام بزرگي خواهد رسيد اين سخن گذشت و گذشت تا اينكه پس از تولد اولين بچه ، در رسيدن به مقامات و مقام بزرگ برايش روز شماري مي كرديم و با خود مقامات او را مرور مي كرديم درس خواندن، مدرك گرفتن ، به خارج رفتن و …. تا اينكه در يكي از روزهاي سال 61 براي تشييع يكي از شهداي مهديشهر بنام شهيد ساقيان به ميدان شهر رفتي...
ادامه مطلب
بــراي ديــدار از رزمـنـده هـا به جبهه رفته بودم در هنگام برگشت محمدعـلي هـمـراهـم مـي آمـد به او گفتم دنبالم نیا من ناراحت می شوم ؛ گفت : دوست دارم با شما باشم و مقداري با هم صحبت كنيم.بــعــد از طي مـسـافـتـي جلوي درب پادگان رسيدیم ؛ گفت : ديگر شايد مـرا نـبـيـنـيـد برايم...
ادامه مطلب
در خوابنامهاش نوشته بود : ايــن دفــعــه مــن خـوابـم را ديدم و نميدانم تا چقدر صحت داشته باشد مـيخـواهـم عــازم جـبهه شوم و شهيد نادعليان آمده به من ميگويد تو اين دفـعـه در خـط اول جــبـهـه فـاو شـهـيـد ميشي اگر شهيد شدم باز از شما پـدر ومـادرم و دوسـتـانـم مـيخـواهـ...
ادامه مطلب